میشه ها......
منتظر پست های قانونه جذبی باشین رفقا.....
راستش اون قدر مشغله داشتم که اصلا
سر زدن به اینجا از ذهنم هم عبور
نمیکرد.اما وقتی اومدم دیدم خیلیا ب
ه یادمن بودنو من خبر نداشتم.از همه ی
اون خیلیا تشکر میکنم.دمشون گرم.
راستی خاتون وبلاگت چی شده؟شنیدم شلوغی کردی؟!
چرا واقعا؟

بر گذرگاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست ،نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
احمد شاملو
در پي خطهاي کنار جاده درحرکت باشي
جاده هاي خالي و تو، در کنارجاده ...
درختان گوئي همراه تو درتکاپو هستند
و گاهي چند خودرو از کنار تو مي گذرند
و گاهي هم تو از کنارشان سبقت مي گيري.
زندگي هم مثل يک جاده اي است که گهگاهي بايد
از رقيب سبقت گرفت ولي بايد مراقب جاده بود.
گاهي در جاده سرنوشت زندگي انسان تصادفاتي رخ مي دهد
که انسان مجبور فرار از جاده سرنوشت مي شود.
در اين جاست که جاده خلوت تر از قبل مي شود.
گاهي سفر در جاده لازم است تا معلوم شود همسفر واقعي کيست؟
و گاهي نيز بايد از گردنه هاي تيز و خطرناک اين جاده با دقت فراوان گذشت.
گاهي انسان بر سرهمين گردنه هاست که خطر سقوط به پرتگاه مرگ را احساس مي کند
و گاهي در جاده عشق بر سر اين لبه هاي مرگ است که
جان خود را مي بازد تا طرف مقابل به سلامت گذر کند.
مي داني در اين فکر هستم که حرکت در کنار جاده چه زيبا بود اگر
آن نغمه دل انگيزبه صدا در مي آمد...
ولي خدايا اين سکوت چيست که در سرتاسر جاده پيچيده...
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است .
سکوت بي صدا نيست .
سکوت صدايي است که شنيده نمي شود .
سکوت لحظه اي است که فقط نگاه مي کني
همان مرز نگاهي که همه چيز را مي شود با آن فهميد .
همان آرامش نگاهي که مي شود با آن تا لبه خط خيال رفت .
همان چرخش نگاهي که به همه طرف مي چرخد و با همه چيز حرف مي زند .
همان نقطه اي که مي توان صداي گريه را درک کرد و صداي تپش قلب را.
سکوت همان حالتي است که ميشود صداي دور شدن را شنيد .
همان قصه اي که مي گويند مي شود خيلي آرام و بي حرکت فرياد زد.
سکوت همان حس غريبي است که اگر با آن بروي
به همه لحظه هاي گذشته مي رسي و به همه آرزوهاي آينده .
سکوت لحظه مرور خاطره هاست و
لحظه ياد آوري زندگي و
سکوت فاصله ايست بين نگاه و طنين صدا .
در سکوت مي شود فرياد زد مي شود تنها شد تنهاي تنها ....
مي شود بدون صدا حرف زد و بدون تلاش فکر کرد .
تو مپندار که خاموشي ما هست برهان فراموشي ما
***خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم.***
**منتظر حضور سبزتون هستم.**
عجب صبری خدا دارد!
اکر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را به همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه /چند برخی/گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پینانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدم یکی عریان و لرزان
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
سفربرایم هیچ
چیز به جز دلتنگی ندارد.
اما زندگی به من آموخت....
برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد!!!

به پیروزی قهرمان قصه هایت
همیشه امیدوار باش.
چرا که ناامیدی.........
مانند دروغی است که
پدر بزرگ ها
از جنگ جهانی اول می گویند!!!!!
اگر میشناسید نظرتون در موردش چیه؟

دزد دانا ميكشد اول چراغ خانه را
آنچه ما كرديم با خود هيچ نابينا نكرد
در ميان خانه گم كرديم صاحبخانه را !
روزی خدا با لبخندبه من گفت:
"ببینم دلت میخواد برای مدتی دنیا رو تو بگردونی؟"
گفتم:"بله.....به امتحانش می ارزه"
بعد پرسیدم:
" محل کارم کجاست؟
چقدر حقوق میگیرم؟
کی برای نا هار میریم؟
بعد از ظهر کی مرخص می شم؟"
خدا گفت:"اون گردونه رو بده به من!
این طوری حتما کار دنیا رو به هم می ریزی."
توصیه می کنم:
۱-بدون توجه به شرایط اطراف همیشه باکلاس باش.
۲-از آن دست افرادی باش که با رود خود به هر مکانی آن جا را شاد می کنند.
۳-به رئیسی که به جای تصمیم گیری دائما در حال برنامه ریزی است اطمینان نکن.
۴-همیشه و همه حال کسی وجود دارد که رفتار و منش تو را سرمشق و الگوی خود قرار داده است ٌ پس همیشه طوری رفتار کن که مایوس نشود.
۵-این را بدان که هر فردی در عمیق ترین نقطه وجود خود نیاز به تعریف و تشویق دارد.
۶-کاری کن تیم خانوادگی ات ریشه بگیرد.
تصمیم و قاطعیت بیدار باشی به اراده انسانی.(آنتونی رابینز)
کارهای بزرگ از زمان هراس نداردن.(وین دایر)
انسان زاییده ی شرایط نیست خالق آنهاست (آنتونی رابینز)
زبان باید عضو سنگینی باشدچون فقط عده کمی قادر به نگاه داشتن آن هستند.
تنها کلمه ای که خداوند بر جبین هر مردی نوشته امید است(هوگو)
مرگ خوابی است آرام که در آن خیالات آشفته وجود ندارد.(فلوبر)
می توان با تو ارغوانی شد
می توان با تو جاودانی شد
می توان پر کشید تا بر دوست
میتوان با تو آسمانی شد
در مکان و زمان نمی گنجم
می توان با تو لامکانی شد
از دل سنگ تا ستاره شکفت
جلوه مهر و مهربانی شد
قطره قطره چکید از دل ابر
تا به دریا رسید و فانی شد

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن
با مردم بيدرد نداني كه چه دردي است
آب-باران-دريا
سالها پيش در آن لحظه كه گفت:
بنويس
بنويس باران را
كه ميبارد وميپويد
مي جويدوميشويد
دست در دست فرشته , سر ميدهد اواز رهايي
يخ ميكند آن قطره اشك بر چشم جدايي
مينوازد دل گلبرگ حنايي
نقطه سر خط ...
آب!
آن مظهر پاكي
چه گل آلود است در سيل و سياهي
بيكران است بند دل ماهي
ميزند موج تا بگويد درد دل آسي
ميبرد اين داد با ماسهي خاكي
قلب شفاف نهنگ محدود است
آب مشكي- موج-دريا -فرياد
طفلك آن قلب
بيچاره نهنگ
ميسپارد جسم را بر ساحل آزادي روح
باز بيچاره نهنگ
كدام آزادي؟
زندگي در همان آب سياه جاري بود ... .

